با بعضی ها ارتباطمان جسمانی ست. عشقمان هم به همان لحظه محدود می شود. شاید هم تا چند روز هیجان اش را زیر پوستمان حس کنیم. گاه آرزو می کنیم دوباره دست هایش روی بدنمان بلغزد و نگاهش محاصره مان کند. نمی شود گفت دوست اش نداریم. نمی شود گفت برای خوش گذرانی ست. اما برای حفظ دوست داشتنمان لازم است دور نشویم. وقتی دور می شویم انگار که سیم هایمان قطع می شود. خاموش می شویم... من یک قهرمانم حالا باز هم همان قصه ی قدیمی "چه اشتباه غم انگیزی" "اکتبر هم نیست" "باران هم نمی بارد" "بند هم نمی آید" منم بعضی وقتا جای اینکه سرمو بذارم رو بالش, بالشو می ذارم روی سرم... I feel alone, and we're not together. And that is real ناراحتم. می گفت خاک اش باران خورده. اما انگار بوی باران خاک خورده می داد یه جای خالی همیشه یه حس مبهم به آدم می ده بعضی اتفاق ها آنقدرهام که به نظر میایند ناخوشایند نیستند. شاید همه چی خراب شد. شاید دلم تنگ شود برای قبل از این ها. اما چیزی نیست جز یک دلتنگی ساده. آرزوی بازآمدنش را نمی کنم سیال می شوم واه از این عمر های کوتاه بی اعتبار شهریار... واه مغزم می خاره. می خوام دستمو بکنم تو جمجمه م مغزمو بخارونم! گربه خیابونیو اوردیم لوسش کردیم آپارتمان نشین شد! آدرس: طبقه همکف.پارکینگ! هر وقت آقای الماسی از دختری می گفت که در جوانی با او آشنا شده و در پنجاه و چهار سالگی هم با او آشناست یاد تو می افتادم. امروز با گفتن این حرف شخص دیگری هم به ذهنم می آید. پست های زنجیره ای شماره دارند ولی ترتیب ندارند. احساس که ترتیب نمی تواند داشته باشد. می تواند؟؟ یاد شاه عنکبوت کودکی هایم می افتم که دختری کوچک را دنبال می کرد. و حالا این من هستم. شاه دختری که سوسکی کوچک را دنبال می کند. همش حس می کنم یه سوسک داره رو سقف راه می ره از انسان ها می گریزیم و به انسان پناه می آوریم سرنوشت ما شوریده بختان را می دانست و مردمک هایمان را توخالی آفرید. دوست دارم کتابی با عنوان "فرار و اسارت" بنویسم و در آن پشیمانی را به تصویر بکشم. حس های دور ریخته شده... همه ما براي خود "پنهان" هايي داريم. كوچكمان پندارند!
با بعضی ها انگار ارتباطمان معنوی ست. از آن سر دنیا هم که صدایش را بشنویم هیجان اش را حس می کنیم. دوست داشتنمان با فاصله هایمان تمام نمی شود. دوست می داریم و خوشحالیم. نمی شود گفت دوست اش داریم. نمی شود گفت برای خوش گذرانی نیست. فقط یک سوءتفاهم کافی ست که خاموشمان کند. هرچه هم که داد بزنیم قصدمان این نبوده و می خواستیم دو سر دنیا را به هم گره بزنیم...
با بعضی ها اما تا خرخره خوش می گذرانیم. همدیگر را می شناسیم. و چیزی که بینمان نیست را انکار می کنیم. خوبی این ارتباط ها این است که طرف مقابلمان را عین خودمان انتخاب می کنیم و هیچوقت خاموش نمی شویم. بهتر است بگویم اصلا روشن نمی شویم. می خندیم و می خندیم و تا خرخره خوش می گذرانیم...
سکوت می کنم, حرف نمی زنم
من یک قهرمانم
لبخند می زنم
محکم و آهسته راه می روم
داد نمی زنم, نگاه می کنم
من یک قهرمانم
اشک نمی ریزم
قهقهه سر نمی دهم
پر از غرور می شوم
من یک قهرمانم
تنها راه می روم, تنها می شوم, تنها می مانم.
"من" یک قهرمان است.
همان فکرهای بچگانه
که دورمان می کند از هم
فاصله می آفریند
قصه را تو شروع می کنی من تمام می کنم و تمام می شود
منم بعضی وقتا گریه می کنم... بعضی وقتا فقط.

بیشتر از اینم بلد نیستم بنویسم و سفسطه و فلسفه بچینم
روان می شوم گاهی.

می توان گفت که قانونی هست که احساس از آن پیروی می کند؟ می توان گفت؟
"چه اشتباه غم انگیزی"
نوشتنم که تمام می شود سرم را می گذارم روی میز سرم را بالا می آورم یاد دفتر هایم می افتم خطشان میزنم خط می خورم سرم را می گذارم روی میز
ادامه مطلب
چرا نگذاشتند بنویسم؟؟ چرا نوشتن دردهای بی درد می آورد و کاغذ که تمام می شود معنوی درمانی مان می کند؟؟
چرا نمی گذارند؟؟
نیمکاغذهایش لا به لای سیم های دفتر جا مانده... آزارم می دهد...
بعضي ها محسوس. بعضي هم نامحسوس.
كوچك بيني گرفته اند!
| Design By : Night Skin |

