تبليغاتX
the sacrifice of hiddin' in a lie


the sacrifice of hiddin' in a lie

 

با بعضی ها ارتباطمان جسمانی ست. عشقمان هم به همان لحظه محدود می شود. شاید هم تا چند روز هیجان اش را زیر پوستمان حس کنیم. گاه آرزو می کنیم دوباره دست هایش روی بدنمان بلغزد و نگاهش محاصره مان کند. نمی شود گفت دوست اش نداریم. نمی شود گفت برای خوش گذرانی ست. اما برای حفظ دوست داشتنمان لازم است دور نشویم. وقتی دور می شویم انگار که سیم هایمان قطع می شود. خاموش می شویم...
با بعضی ها انگار ارتباطمان معنوی ست. از آن سر دنیا هم که صدایش را بشنویم هیجان اش را حس می کنیم. دوست داشتنمان با فاصله هایمان تمام نمی شود. دوست می داریم و خوشحالیم. نمی شود گفت دوست اش داریم. نمی شود گفت برای خوش گذرانی نیست. فقط یک سوءتفاهم کافی ست که خاموشمان کند. هرچه هم که داد بزنیم قصدمان این نبوده و می خواستیم دو سر دنیا را به هم گره بزنیم...

با بعضی ها اما تا خرخره خوش می گذرانیم. همدیگر را می شناسیم. و چیزی که بینمان نیست را انکار می کنیم. خوبی این ارتباط ها این است که طرف مقابلمان را عین خودمان انتخاب می کنیم و هیچوقت خاموش نمی شویم. بهتر است بگویم اصلا روشن نمی شویم. می خندیم و می خندیم و تا خرخره خوش می گذرانیم...

 

نوشته شده در Thu 19 Nov 2009ساعت 9 AM توسط sarah| |

 

من یک قهرمانم
سکوت می کنم, حرف نمی زنم
من یک قهرمانم
لبخند می زنم
محکم و آهسته راه می روم
داد نمی زنم, نگاه می کنم
من یک قهرمانم
اشک نمی ریزم
قهقهه سر نمی دهم
پر از غرور می شوم
من یک قهرمانم
تنها راه می روم, تنها می شوم, تنها می مانم.
"من" یک قهرمان است.

 

نوشته شده در Mon 9 Nov 2009ساعت 8 PM توسط sarah|

 

حالا باز هم همان قصه ی قدیمی
همان فکرهای بچگانه
که دورمان می کند از هم
فاصله می آفریند
قصه را تو شروع می کنی      من تمام می کنم       و تمام می شود

 

نوشته شده در Mon 2 Nov 2009ساعت 2 PM توسط sarah| |


فراموش نمی شود
روز به روز رشد می کند
بزرگ می شود

 

نوشته شده در Mon 2 Nov 2009ساعت 1 PM توسط sarah|

 

"چه اشتباه غم انگیزی"   "اکتبر هم نیست"   "باران هم نمی بارد"   "بند هم نمی آید"

 

نوشته شده در Wed 28 Oct 2009ساعت 3 PM توسط sarah| |

 

منم بعضی وقتا جای اینکه سرمو بذارم رو بالش, بالشو می ذارم روی سرم...
منم بعضی وقتا گریه می کنم... بعضی وقتا فقط.

 

نوشته شده در Wed 28 Oct 2009ساعت 3 PM توسط sarah|

 

I feel alone, and we're not together. And that is real

 

 

نوشته شده در Wed 7 Oct 2009ساعت 11 AM توسط sarah|

 

ناراحتم.
بیشتر از اینم بلد نیستم بنویسم و سفسطه و فلسفه بچینم

 

نوشته شده در Mon 31 Aug 2009ساعت 0 AM توسط sarah|

 

می گفت خاک اش باران خورده. اما انگار بوی باران خاک خورده  می داد

 

نوشته شده در Thu 27 Aug 2009ساعت 8 PM توسط sarah| |

 

یه جای خالی همیشه یه حس مبهم به آدم می ده

 

نوشته شده در Sun 23 Aug 2009ساعت 10 PM توسط sarah|

 

بعضی اتفاق ها آنقدرهام که به نظر میایند ناخوشایند نیستند. شاید همه چی خراب شد. شاید دلم تنگ شود برای قبل از این ها. اما چیزی نیست جز یک دلتنگی ساده. آرزوی بازآمدنش را نمی کنم

 

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 7 PM توسط sarah|

 

سیال می شوم
روان می شوم گاهی.

 

نوشته شده در Thu 13 Aug 2009ساعت 5 PM توسط sarah| |

 

خواستم.
به توانستن نرسید
اما خواستم.

 

نوشته شده در Thu 13 Aug 2009ساعت 4 PM توسط sarah|

 

واه از این عمر های کوتاه بی اعتبار  شهریار... واه

 

نوشته شده در Thu 13 Aug 2009ساعت 4 PM توسط sarah|

 

مغزم می خاره. می خوام دستمو بکنم تو جمجمه م مغزمو بخارونم!

 

گربه خیابونیو اوردیم لوسش کردیم آپارتمان نشین شد! آدرس: طبقه همکف.پارکینگ!

 

نوشته شده در Thu 13 Aug 2009ساعت 4 PM توسط sarah|

 

هر وقت آقای الماسی از دختری می گفت که در جوانی با او آشنا شده و در پنجاه و چهار سالگی هم با او آشناست یاد تو می افتادم. امروز با گفتن این حرف شخص دیگری هم به ذهنم می آید.

 

نوشته شده در Thu 11 Jun 2009ساعت 8 PM توسط sarah| |

 

پست های زنجیره ای شماره دارند ولی ترتیب ندارند. احساس که ترتیب نمی تواند داشته باشد. می تواند؟؟
می توان گفت که قانونی هست که احساس از آن پیروی می کند؟ می توان گفت؟

 

نوشته شده در Thu 11 Jun 2009ساعت 8 PM توسط sarah|

 

یاد شاه عنکبوت کودکی هایم می افتم که دختری کوچک را دنبال می کرد. و حالا این من هستم. شاه دختری که سوسکی کوچک را دنبال می کند.

 

نوشته شده در Thu 11 Jun 2009ساعت 8 PM توسط sarah|

 

همش حس می کنم یه سوسک داره رو سقف راه می ره

نوشته شده در Thu 11 Jun 2009ساعت 8 PM توسط sarah|

 

از انسان ها می گریزیم و به انسان پناه می آوریم

 

نوشته شده در Thu 11 Jun 2009ساعت 8 PM توسط sarah|

 

سرنوشت ما شوریده بختان را می دانست و مردمک هایمان را توخالی آفرید.

 

نوشته شده در Thu 11 Jun 2009ساعت 8 PM توسط sarah|

 

دوست دارم کتابی با عنوان "فرار و اسارت" بنویسم و در آن پشیمانی را به تصویر بکشم.

"چه اشتباه غم انگیزی"

 

نوشته شده در Thu 11 Jun 2009ساعت 8 PM توسط sarah|


نوشتنم که تمام می شود     سرم را می گذارم روی میز       سرم را بالا می آورم      یاد دفتر هایم می افتم      خطشان میزنم     خط می خورم      سرم را می گذارم روی میز

 

نوشته شده در Wed 10 Jun 2009ساعت 10 AM توسط sarah|

 

- بله؟
- قبلنا می گفتی "جونم"

 

نوشته شده در Mon 8 Jun 2009ساعت 10 AM توسط sarah| |

-------------

نوشته شده در Fri 29 May 2009ساعت 12 PM توسط sarah| |

so many things inside that are just like you are taking over


ادامه مطلب
نوشته شده در Sat 23 May 2009ساعت 1 PM توسط sarah|

 

حس های دور ریخته شده...
چرا نگذاشتند بنویسم؟؟ چرا نوشتن دردهای بی درد می آورد و کاغذ که تمام می شود معنوی درمانی مان می کند؟؟
چرا نمی گذارند؟؟
نیمکاغذهایش لا به لای سیم های دفتر جا مانده... آزارم می دهد...

 

 

نوشته شده در Fri 22 May 2009ساعت 1 PM توسط sarah| |

 

همه ما براي خود "پنهان" هايي داريم.
بعضي ها محسوس. بعضي هم نامحسوس.

 

نوشته شده در Wed 20 May 2009ساعت 1 PM توسط sarah| |

 

كوچكمان پندارند!
كوچك بيني گرفته اند!

 

نوشته شده در Wed 20 May 2009ساعت 1 PM توسط sarah|

 

ديدين تو اين فيلما جاهاي حاشيه رو تار نشون مي ده؟
عينكمو كه برمي‌دارم همتون مي رين تو حاشيه

 

نوشته شده در Wed 20 May 2009ساعت 1 PM توسط sarah|


Design By : Night Skin