حالا باز هم همان قصه ی قدیمی
همان فکرهای بچگانه
که دورمان می کند از هم
فاصله می آفریند
قصه را تو شروع می کنی من تمام می کنم و تمام می شود
+ نوشته شده در
Mon 2 Nov 2009ساعت
2 PM  توسط sarah
|
"چه اشتباه غم انگیزی" "اکتبر هم نیست" "باران هم نمی بارد" "بند هم نمی آید"
+ نوشته شده در
Wed 28 Oct 2009ساعت
3 PM  توسط sarah
|
منم بعضی وقتا جای اینکه سرمو بذارم رو بالش, بالشو می ذارم روی سرم...
منم بعضی وقتا گریه می کنم... بعضی وقتا فقط.
+ نوشته شده در
Wed 28 Oct 2009ساعت
3 PM  توسط sarah
I feel alone, and we're not together. And that is real

+ نوشته شده در
Wed 7 Oct 2009ساعت
11 AM  توسط sarah
ناراحتم.
بیشتر از اینم بلد نیستم بنویسم و سفسطه و فلسفه بچینم
+ نوشته شده در
Mon 31 Aug 2009ساعت
0 AM  توسط sarah
می گفت خاک اش باران خورده. اما انگار بوی باران خاک خورده می داد
+ نوشته شده در
Thu 27 Aug 2009ساعت
8 PM  توسط sarah
|
یه جای خالی همیشه یه حس مبهم به آدم می ده
+ نوشته شده در
Sun 23 Aug 2009ساعت
10 PM  توسط sarah
بعضی اتفاق ها آنقدرهام که به نظر میایند ناخوشایند نیستند. شاید همه چی خراب شد. شاید دلم تنگ شود برای قبل از این ها. اما چیزی نیست جز یک دلتنگی ساده. آرزوی بازآمدنش را نمی کنم
+ نوشته شده در
Thu 20 Aug 2009ساعت
7 PM  توسط sarah
سیال می شوم
روان می شوم گاهی.
+ نوشته شده در
Thu 13 Aug 2009ساعت
5 PM  توسط sarah
|
خواستم.
به توانستن نرسید
اما خواستم.
+ نوشته شده در
Thu 13 Aug 2009ساعت
4 PM  توسط sarah
واه از این عمر های کوتاه بی اعتبار شهریار... واه
+ نوشته شده در
Thu 13 Aug 2009ساعت
4 PM  توسط sarah
مغزم می خاره. می خوام دستمو بکنم تو جمجمه م مغزمو بخارونم!

گربه خیابونیو اوردیم لوسش کردیم آپارتمان نشین شد! آدرس: طبقه همکف.پارکینگ!
+ نوشته شده در
Thu 13 Aug 2009ساعت
4 PM  توسط sarah
هر وقت آقای الماسی از دختری می گفت که در جوانی با او آشنا شده و در پنجاه و چهار سالگی هم با او آشناست یاد تو می افتادم. امروز با گفتن این حرف شخص دیگری هم به ذهنم می آید.
+ نوشته شده در
Thu 11 Jun 2009ساعت
8 PM  توسط sarah
|
پست های زنجیره ای شماره دارند ولی ترتیب ندارند. احساس که ترتیب نمی تواند داشته باشد. می تواند؟؟
می توان گفت که قانونی هست که احساس از آن پیروی می کند؟ می توان گفت؟
+ نوشته شده در
Thu 11 Jun 2009ساعت
8 PM  توسط sarah
یاد شاه عنکبوت کودکی هایم می افتم که دختری کوچک را دنبال می کرد. و حالا این من هستم. شاه دختری که سوسکی کوچک را دنبال می کند.
+ نوشته شده در
Thu 11 Jun 2009ساعت
8 PM  توسط sarah
همش حس می کنم یه سوسک داره رو سقف راه می ره
+ نوشته شده در
Thu 11 Jun 2009ساعت
8 PM  توسط sarah
از انسان ها می گریزیم و به انسان پناه می آوریم
+ نوشته شده در
Thu 11 Jun 2009ساعت
8 PM  توسط sarah
سرنوشت ما شوریده بختان را می دانست و مردمک هایمان را توخالی آفرید.
+ نوشته شده در
Thu 11 Jun 2009ساعت
8 PM  توسط sarah
دوست دارم کتابی با عنوان "فرار و اسارت" بنویسم و در آن پشیمانی را به تصویر بکشم.
"چه اشتباه غم انگیزی"
+ نوشته شده در
Thu 11 Jun 2009ساعت
8 PM  توسط sarah
نوشتنم که تمام می شود سرم را می گذارم روی میز سرم را بالا می آورم یاد دفتر هایم می افتم خطشان میزنم خط می خورم سرم را می گذارم روی میز
+ نوشته شده در
Wed 10 Jun 2009ساعت
10 AM  توسط sarah
- بله؟
- قبلنا می گفتی "جونم"
+ نوشته شده در
Mon 8 Jun 2009ساعت
10 AM  توسط sarah
|
so many things inside that are just like you are taking over
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
Sat 23 May 2009ساعت
1 PM  توسط sarah
حس های دور ریخته شده...
چرا نگذاشتند بنویسم؟؟ چرا نوشتن دردهای بی درد می آورد و کاغذ که تمام می شود معنوی درمانی مان می کند؟؟
چرا نمی گذارند؟؟
نیمکاغذهایش لا به لای سیم های دفتر جا مانده... آزارم می دهد...
+ نوشته شده در
Fri 22 May 2009ساعت
1 PM  توسط sarah
|
همه ما براي خود "پنهان" هايي داريم.
بعضي ها محسوس. بعضي هم نامحسوس.
+ نوشته شده در
Wed 20 May 2009ساعت
1 PM  توسط sarah
|
كوچكمان پندارند!
كوچك بيني گرفته اند!
+ نوشته شده در
Wed 20 May 2009ساعت
1 PM  توسط sarah
ديدين تو اين فيلما جاهاي حاشيه رو تار نشون مي ده؟
عينكمو كه برميدارم همتون مي رين تو حاشيه
+ نوشته شده در
Wed 20 May 2009ساعت
1 PM  توسط sarah
مزيت هاي بي اف داشتن!
- راجع بهت فكري نمي كنن
- روت حساب باز نمي كنن
- دلشون برات نمي سوزه
فك كنم اينا دلايل كافي اي باشن براي بي اف داشتن!
+ نوشته شده در
Wed 20 May 2009ساعت
1 PM  توسط sarah
باز می شم
بسته می شیم
باز می شیم
بسته می شیم
باز می شیم
باز می شیم
باز می شیم
دور شدیم...
+ نوشته شده در
Tue 19 May 2009ساعت
2 PM  توسط sarah